|
***رکاب وتاریخ*** بزچلو ریشه در تاریخ
|
|||||||
|
-با ثبت نام در آموزشگاه از راه دور معرفت گستر راحت - سریع دیپلم بگیرید 55245545- عاشوری 09126185712 بوتیماز09125287439 نوشته شده در تاريخ شنبه 24 اردیبهشت1390
توسط محمد بوتیماز
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 اسفند1389
توسط محمد بوتیماز
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 بهمن1389
توسط محمد بوتیماز
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
سبدی هست در اندیشه من که پر از گل بدهم هدیه به تو غافل از آنکه تو خود ناب تری یک جهان گل بخورد غبطه به تو. گفته اند جای گنج در ویرانه هاست راست گفتند چون وجودت در دل ویران ماست ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب اما دلی که میشکنه میشه یه سوال بی جواب کاش می شد بوسه ها را قاب کرد مثل نامه سوی هم پرتاب کرد کاش میشد عشق را تقسیم کرد مثل تک شاخه گلی تقدیم کرد نوشتم (دوستت دارم پرانتز را نبستم بگذار این حقیقت تا ابد جریان یابد ساز گلهای دلم آهنگ توست حس نکردی یک نفر دلتنگ توست بوی یوسف میدهد پیراهنت پیر کنعانم برای دیدنت من به یادت هستم چه به هنگام دعا ، چه به هنگام نشستن به لب پنجره خاطره ها یک سلام از بی کسی تقدیم تو ، از درون کوچه دلواپسی تقدیم تو،هستی من گرچه ناقابل ولی تقدیم تو،یک سبد گلهای ناز اطلسی تقدیم تو از نظر شما من کدوم یکی از اینام؟ ابر، بارون ، برف، خورشید، طوفان ، تگرگ ، خاک ، گل ، مه ، نسیم ، غبار بگو تا جوابشو برات بفرستم. ابر:جذاب ، بارون:پاک و مهربون ،برف:کسل و خواب آلود ، خورشید : آرامش بخش و صبور و دانا ، طوفان : شیطون و عجول، تگرگ:بداخلاق و بدزبون ، خاک :شیرین زبون و متین ،گل : هوس انگیز و جذاب ، مه : مرموز و مشکوک ، نسیم : دوست داشتنی و بیقرار ، غبار : غیر قابل پیشبینی. بین رویای شبانه جستجویت میکنم نرگس عشق منی هر لحظه بویت میکنم من تمام غصه ها را در دلم جا داده ام ناز دنیا را فدای تار مویت میکنم. هشت بار بگو یا ساندویچ و برای هشت نفر بفرست شب خواب پیتزا میبینی نخند یه نفر کوتاهی کرد شب خواب توست سوخته دید زادگاه و تاریخ تولد هیچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست چرا که آدمها هر لحظه در طپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد می شوند در مسلک ما سوخته دلان خنده حرام است این بخت گهی تلخ گهی نیز بکامست گرچه ما اهل شب و مسجد و تسبیح نباشیم در مذهب ما حق رفاقت به تمام است. ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک هرکه از دیده مان رفت ز خاطر ببریم وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم. من از خدا یک گل خواستم یک گلشن داد از او یک درخت خواستم یک جنگل داد از او یک قطره خواستم اون بهم یک دریا داد از او یک دوست خواستم اون بهم یک فرشته داد اونم تویی. اگه آدما شبیه پرنده باشند من کدومم؟ کبوتر ، هدهد ، طاووس ، گنجشک ، اردک ، کلاغ ، کبک ، قناری ،بلبل ، پرستو جواب بده تا معنیشو بهت بگم. گنجشک : بازیگوش ، کبوتر: زیبا و ملوس ، هدهد : پرکار و با اراده ، طاووس : زیبا و مغرور ، اردک : بی خیال ، کلاغ : شلوغ ، کبک : زشت و آروم ، قناری : دوست داشتنی و قابل اعتماد ، بلبل : گیج ، پرستو : نجیب و سرشار از عشق من کدومم ؟ نخود ، کشمش ، عدس ، زرشک ، لوبیا ، فلفل ، پسته ، تخمه ، فندق ، بادام زمینی جواب بده نخود : فضول ، کشمش : با مزه ، عدس : شیطون ،زرشک : خوشگل ، لوبیا : مهربون ، فلفل : جذاب و خواستنی ، پسته : خوشرو ، تخمه : بی ادب ، فندق : آرام ، بادام : خوش اندام اگه شما شبیه این گلها بودی به نظرت چه گلی انتخاب میکردی ؟ مریم ، نرگس ، رز ، یاس ، قاصدک ، کاکتوس ، نیلوفر ، بنفشه ، لیلیوم جواب بده مریم :پاک ، نرگس: مهربون ، رز : دوست داشتنی ،یاس : ملوس و زیبا ،قاصدک : بازیگوش ، کاکتوس : بد اخلاق ، نیلوفر: مغرور ،بنفشه :جذاب ،لیلیوم : مقتدر آرزو میکنم فرو افتادن هر قطره باران آمینی باشد برای آرزوهای قشنگت باشد. گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست گاهی از غصه تنها شدنش میبارد. شاید آن روزی که رفتم یاد تنهایی کنی من همان تنهایی ام یادت نره یادم کنی یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست بنشینی یا بروی دوستت دارم .. قشنگی فاصله ها در این است که گاهی به یادمان می اندازد کسی هست تا دلتنگش شویم. آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد تا مبادا تصویرت در چشمانم آواره گردد. در دلی هرچند دوری از نظر ، خوشتر آنکه روزی باز آیی ز در ، با تو ما را خوشترین دیدار باد ، هر کجا هستی خدایت یار باد زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند میگن خدا قشنگتر از گل چیزی نیافریده ولی چشم من قشنگتر از تو گلی ندیده من یاد خوش دوست به دنیا ندهم، لبخند خوشش به حور رعنا ندهم ،گر یاد کند مرا هر از گاهی چند، گرد رخ وی به چشم بینا ندهم یک لحظه دلم خواست صدایت بکنم ، گردش به حریم با صفایت بکنم ، آشوب دلم به من چنین فرمان داد ، در سجده بیفتم و دعایت بکنم باران بهانه است آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است چه دعایی کنمت بهتر از این که خدا پنجره ایی رو به اتاقت باشد. شبی دنبال معنایی برای دوست میگشتم ، تو بالاتر ز هر معنی و من بیهوده می گشتم به کوتاهی لحظات با هم بودن نگاه نکن به وسعت لحظه هایی نگاه کن که به یادتم تا که بودیم نبودیم کسی ، کشت ما را غم بی هم نفسی ، تا که خفتیم همه بیدار شدند ، تا که مردیم همگی یار شدند ، قدر آن شیشه بدانید که هست ، نه در آن موقع که افتاد و شکست قاصدک شعر مرا از بر کن برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد اگر روزی کنم معنا معمای نگاهت را به دنیایی نمی بخشم نگاه مهربانت را . وقتی از دوری تو تموم میشه تحملم تو دلم داد میزنم خیلی دوستت دارم گلم با هیچ بارانی رد پایت از کوچه های قلبم پاک نخواهد شد ساز گلهای دلم آهنگ توست یار بیرنگ غزل همرنگ توست نیستی اما جان چشمانت بگو حس نکردی یک نفردلتنگ توست اگر باران ببارد باز می آیم درون کوچه امید و فانوس نگاهم را برایت فروزانم و از ترکیب دستانم برایت چتر می سازم مبادا قطره ای باران بیازارد نگاه مهربانت را باز باران بارید خیس شد خاطره ها مرحبا بر دل ابری هوا هر کجا هستی باش آسمانت آبی و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا و بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده خواهد شد که بجای پاسخ به لبخند هایت به تمام سازهایت خواهد رقصید میدونی اوج رفاقت کجاست ؟ به یاد رفیقی باشی که به یادت نیست الان من تو اوج رفاقتم. چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که هیچ بادی در آن نمی وزد. دلم در هر تپش صد بار آواز نام تو می خواند نمیدانم تو هم یاد دل من میکنی یا نه؟ من به یادت آه را بر روی غم حک میکنم تا بدانی انتظار دوست یعنی اوج عشق... دل اگر بهر عزیزان نشود گاهی تنگ نامش هرگز ننهم دل که به آن گویم سنگ بیادتم. هر چی تو دلته آخر این جمله بنویس و بفرست : زندگی زیباتر بود اگر.... قشنگی دنیا اینه که بی خبر دعات کنن نبینی و نگات کنن ندونی و یادت کنن ای کاش دوستی آدما مثل رفاقت چشم و دست بود وقتی دست زخم میشه چشم گریه میکنه وقتی هم چشم گریه میکنه دست اشکاشو پاک میکنه تبسم شیرین عشق تنها گوشه ای از نگاه خداست تنها به نگاه او می سپارمت پیدا نشد آن هدیه که در شان شماست یک باغ گل سلام تقدیم شما شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص . چارلی چاپلین نقاش نیستم اما ... تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم. عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه های بی پاسخ میکند گرچه آتشکده شیشه و سنگ است دلم ، نفسی با دل من باش که تنگ است دلم ، من اسیر خنده هاتم نه اسیر گریه هات ، من همون سنگ صبورم نه رفیق نیمه رات کاش پلاک گردنت بودم تا هنگام دویدن به ضربان قلبت بوسه میزدم غریبه بودی واسه من اما شدی عزیز من تو لحظه های بی کسی تنها تویی رفیق من. دم هرچی رفیقه گرم،کمر هرچی نارفیقه خم ، روی هرچی بی مرامه کم ، برای دشمنانت آرزوی زلزله بم ، زیر چشم دشمنانت همیشه نم انشاء الله که نبینی غم. بین رویای شبانه جستجویت میکنم نرگس عشق منی هر لحظه بویت میکنم من تمام غصه ها را در دلم جا داده ام ناز دنیا را فدای تار مویت میکنم. مهم نیست گودال آب باشی یا دریای بیکران زلال که باشی آسمان در تو پیداست کاش بودم تک درختی در میان قلب تو ، تا وجودم ریشه میکرد از محبت های تو آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است آن لحظه که دیده ات زاشکی خیس است یاد آر که محتاج دعایت هستم خداوندا دوستانی دارم که شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش آنان در میان خلق خدا معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیات پس ای خدای مهربان در این روز عزیز آنان اکرام نما و بر صفات نیک آنان بیفزای و سلامتشان بدار. هر گاه خداوند تو را به لبه پرتگاهی هدایت کرد به خدا اطمینان کن چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردن خواهد آموخت گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت حتی از من؟ گفتم خدایا دلم را ربودند گفت پیش از من؟گفتم خدایا چقدر تو دوری گفت تو یا من؟ گفتم خدایا تنهاترینم گفت پس من ؟ گفتم خدایا کمک خواستم گفت از غیر من؟ گفتم خدایا دوستت دارم گفت بیش از من؟ گفتم خدایا اینقدر نگو من گفت من توام تو من... بسلامتی بچه های قدیم که با ذغال واسه خودشون سبیل میذاشتن شبیه باباشون بشن نه بچه های الان که ابروشونو بر میدارن تا شبیه مامانشون بشن زندگی یه پل قدیمیه به این فکر نکن که اگه تنها بگذری دیرتر خراب میشه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستت رو بگیره وقتی از دوری تو تموم میشه تحملم تو دلم داد میزنم خیلی دوستت دارم گلم قلب من در هر زمان خواهان توست این دو چشمان عاشقم مهمان توست گرچه لبریز از غمی درمانده ام این نگاهم در پی درمان توست زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی ببخش هر چند که مسکینی فراموش کن هر چند که دلگیری اینگونه بودن زیباست هرچند که آسان نیست یادمان باشد اگر دور شدیم از صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
![]() در ايران باستان تنها در صورتي فرد ميتوانست با وجود زن اول زن ديگر اختيار کند که زن اول به تشخيص پزشک عقيم بوده و خود موافقت خويش را براي اين کار اعلام کند و رضايت داشته باشد هدف از اين عمل نيز بقا نسل و پرورش فرزنداني نيک براي دين و دنياست... در مورد انواع پيوند زناشويي در ايران باستان گفتني است که زن و مرد زرتشتي به 5 صورت و تحت عناوين : پادشاه زن ، چاکر زن ، ايوک زن ، ستر زن ، خودسر زن پيوند زناشويي ميبستند که هر يک جداگانه به شرح زير است: پادشاه زن : اين نوع ازدواج به حالتي گفته ميشد که دختري پس از رسيدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسري ازدواج ميکرد و پادشاه زن از کاملترين حقوق و مزاياي زناشويي برخوردار بود و کلا همه دختراني که براي نخستين بار و با رضايت پدر و مادر ازدواج ميکردند، پيوند زناشويي آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت ميشد ... چاکر زن: اين نوع ازدواج به حالتي اطلاق ميشد که زني بيوه به عقد و ازدواج با مرد ديگري در ميآمد. اين زن با زندگي در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزاياي پادشاه زن را در سراسر زندگي مشترک دارا بود، ولي پس از مرگ آيين کفن و دفن و ساير مراسم مذهبي اش تا سي روزه توسط شوهر دوم يا بستگانش برگزارميشد. ولي هزينه هاي مراسم بعد از سي روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنياي ديگر اين زن از آن نخستين شوهر خود خواهد بود و به همين علت پيوند دوم او تحت عنوان چاکر زن ياد ميشد. خودسر زن : اگر دختري و پسري پس از رسيدن به سن بلوغ برخلاف ميل والدين خود خواستار ازدواج با يکديگر ميشدند و مصر بر اين امر نيز بودند، با وجود مخالفت والدين ازدواج آنها منع قانوني نداشت و زير عنوان خودراي زن ثبت ميگرديد و در اين بين دختر از ارث محروم ميشد، مگر اينکه والدينش به خواست خود چيزي به او ميدادند يا وصيت مينمودند که بدهند... اين نوع ازدواج ها در ايران باستان انجام ميشد امروزه ازدواج ها تحت اين عناوين ثبت نميشود...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی آن در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید … و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند … مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .
او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد… پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم … پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود . مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار … تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!! سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!! و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…! ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم… نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
(نقل قول از شنیده ها) نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
که تیمور با لشگر و بانگ کوس زمانی که بگذشت از خاک توس سر گور فردوسی نامدار فرود آمد از باره راهوار نگاهی بر آن گور پر نور کرد به نخوت خطابی بر آن گور کرد سخنور چنین گفته آورده بود چو ایران به توران ظفر کرده بود سر از خاک بردار و توران ببین به کام دلیران ایران زمین ولی چون که تیمور این بیت خواند چنین پیش و پس نام ها را کشاند سر از خاک بردار و ایران ببین به کام دلیران توران زمین پس گفت آرید شهنامه را ببینم چه فالی گوید مرا ببینم چه شعری برای جواب ز فردوسی آید به صدر کتاب چو تیمور شهنامه را برگشود جواب این چنین بر سر صفحه بود چو شیران برفتند ازین مرغزار کند روبه لنگ اینجا شکار چامه: معینی کرمانشاهی نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
● تاریخچه روز معلم این که روز معلم دقیقا از چه تاریخی وارد تقویم ها شد، چندان مشخص نیست. حدود سال ۱۹۴۴ یک معلم از ایالت آرکانزاس به نام متی رایت بودریج با مقامات سیاسی و آموزشی وقت و با الینر روزولت مذاکراتی در زمینه لزوم تعیین روزی برای بزرگداشت معلمان انجام داد و او نیز در سال ۱۹۵۳ کنگره هشتاد و یکم را متقاعد کرد که روزی را به نام روز معلم اعلام کنند. بعد از آن ایالت های کانزاس، ایندیانا و دوج نیز به این گروه پیوستند و کنگره سرانجام ۷ مارس ۱۹۸۰ را تنها برای همان سال به نام روز معلم اعلام کرد. این ایالت ها همچنان اولین سه شنبه ماه مارس را به عنوان روز معلم می دانستند، تا سال ۱۹۸۵ که یک سازمان ملی هفته اول ماه می را هفته معلم اعلام کرد. این انجمن سپس رای داد که سه شنبه همان هفته روز معلم شناخته شود. در ایالت ماساچوست آمریکا روز ۷ سپتامبر نیز مانند ۱۱ سپتامبر روز معلم نامیده می شود. ● روز معلم در گوشه و کنار جهان ▪ آلبانی: در آلبانی روز معلم ۷ مارس است و درست قبل از روز مادر ـ ۸ مارس ـ یک تعطیل غیررسمی است. ▪ چین: در چین مراسم روز معلم از سال ۱۹۸۵ در تاریخ ۱۰ سپتامبر برگزار می شود. این روز یکی از ۳ روز تعطیلی است که برای مشاغل مختلف در نظر گرفته شده است. (۲ روز دیگر مربوط به پرستاران و گزارشگران است.) ▪ هند: در هند روز ۵ سپتامبر به عنوان روز معلم و برای تجلیل از معلمان در جامعه، گرامی داشته می شود. ۵ سپتامبر مصادف است با سالروز تولد یک معلم بزرگ ـ دکتر سارولی راکریشنا ـ که اعتقادی عمیق به آموزش و پرورش داشت. راکریشنا یک دیپلمات برجسته، پژوهشگر و دانشمندی خوشنام، رئیس جمهور هند و بالاتر از همه یک معلم بود. زمانی که دکتر راکریشنا در سال ۱۹۶۲ رئیس جمهور هند شد، گروهی از دانش آموزان و دوستانش با او ملاقات کردند و از وی خواستند به آنان اجازه دهد روز ۵ سپتامبر، سالگرد تولدش را جشن بگیرند. دکتر راکریشنا در پاسخ گفت: به جای بزرگداشت سالروز تولد من، مایه افتخار خواهد بود اگر ۵ سپتامبر به عنوان روز معلم شناخته شود. این پیشنهاد علاقه دکتر راکریشنا را به شغل آموزگاری نشان می داد. از آن به بعد این روز در هند روز معلم نامیده شده است. راکریشنا معتقد بود معلم زندگی دانش آموزان را شکل می دهد. درسی که از معلم آموخته می شود در تمام طول زندگی با دانش آموز خواهد بود. به همین دلیل همیشه باید به معلمان احترام بگذاریم. روز معلم در کشور هند یکی از روزهایی است که مورد توجه معلمان و دانش آموزان قرار دارد. در این روز نه تنها معلمان مورد تقدیر قرار می گیرند، بلکه دانش آموزان ارشد و قدیمی تر کنفرانس هایی را ارائه و تمام وظایف یک معلم را انجام می دهند. به این ترتیب دانش آموزان به اهمیت معلم ها و کار سخت آنها پی می برند و از سوی دیگر آموزگاران نیز به یاد می آورند که وقتی دانش آموز بودند چه احساسی داشتند. این مراسم علاوه بر جنبه های سرگرمی، مردم هندوستان را به یاد گذشته ها می اندازد. آنها ضمن تحسین دکتر راکریشنا، از او، که یک پسر بازیگوش شهرستانی بود و با تلاش و پشتکار یکی از مورد احترام ترین سیاستمداران در تاریخ دموکراسی هند شد، الهام و سرمشق می گیرند. ▪ آمریکای لاتین: در آمریکای لاتین روز جهانی معلم مصادف با ۱۱ سپتامبر و به یادبود دومینو فاستینو سارمینتو، سیاستمدار آرژانتینی و معلم فرهیخته برگزار می شود. این روز در کنفرانس بین الملل آمریکایی در زمینه مسائل آموزشی و پرورشی که در سال۱۹۴۳ در پاناما برگزار شد، به تصویب رسید. با این حال بسیاری از کشور های آمریکای لاتین روز معلم را در روزی دیگر که با تاریخ خودشان مطابقت بیشتری دارد، برگزار می کنند در برزیل ۱۵ اکتبر را روز معلم می دانند. ▪ تایوان: در تایوان روز معلم هر سال ۲۸ سپتامبر برگزار می شود. در این روز از کارگران و معلمان و در راس آنها از کنفوسیوس به عنوان معلم نمونه تجلیل می شود. در سال ۱۹۳۹ وزیر آموزش و پرورش تایوان مقرر کرد روز معلم روز ۲۷ آگوست و تعطیل ملی اعلام شود، او علت این کار را تاریخ تولد کنفوسیوس اعلام کرد. در سال ۱۹۵۲ رئیس جمهور یان به این دلیل که تاریخ دقیق تولد کنفوسیوس در تقویم گریگوری ماه سپتامبر است، روز معلم را تغییر داد. مراسم باشکوه این روز به افتخار کنفوسیوس در معابد او برگزار می شود. این مراسم ساعت ۶ صبح با نواختن طبل آغاز می شود.۵۴ نوازنده لباس های صورتی با کمربند آبی و ۳۶ نفر دیگر لباس های زرد با کمربند سبز می پوشند. این گروه را افسران تشریفات همراهی می کنند. ▪ ویتنام: در ویتنام روز معلم مصادف با ۲۰ دسامبر هر سال است. در این روز مدارس تعطیل است. اما از دا نش آموزان انتظار می رود به دیدار آموزگاران و دبیران قبلی و فعلی خود بروند و هدایایی به نشانه قدردانی به آنان تقدیم کنند. ▪ فرانسه: در فرانسه، مهد تمدن اروپا، روزی به نام روز معلم وجود ندارد. ● بهانه ای برای تقدیر و تشکر شما به مناسبت های مختلف از دوستان و خانواده خود قدردانی می کنید. روز معلم این امکان را به شما می دهد تا از معلم خود و زحمات او نیز سپاسگزاری کنید. این روز فرصت خوبی است که با انجام کاری یا تقدیم هدیه ای از آنان که علم و دانایی به شما ارزانی داشته و شخصیت تان را شکل داده اند، قدردانی کنید. ////////////////// روز معلم در ایران/////////////////////////// در ایران روز دوازدهم اردیبهشت ماه مصادف با شهادت آیت الله شهید استاد مرتضی مطهری به سال 1358 برگزار می شود. پیش تر در اردیبهشت سال 1340 دکتر ابوالحسن خانعلی در جریان اعتصاب و تجمع معلمان در برابر مجلس شورا به شهادت رسید. خان علی هنگام مرگ بیست و نه سال داشت. وی فارغ التحصیل دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران بود. پنج سال بود که در دبیرستان های تهران فقه و عربی تدریس می کرد و در دوره دکترای معقول و منقول، سرگرم به تحصیل بود. معلمان در آن زمان می گفتند حقوق یک دبیر سابقه دار لیسانسه کم تر از حقوق یک مستخدم جزء در سازمان برنامه یا شرکت ملی نفت یا راننده تاکسی است. یک لیسانسه در وزارت فرهنگ ماهی چهارصد تومان می گرفت، ولی لیسانسه دیگر با همان تحصیلات و پایه معلومات در یک سازمان دولتی دیگر 2500 تومان در یافت می کرد. قرار بود هیاتی از معلمان با رئیس مجلس ملاقات کنند. معلمان فریاد می زدند و شعار می دادند. ماموران پلیس تیر هوایی شلیک کردند و و با باتوم معلمان را زدند. صدای تیر اندازی و شعارهای معلمان در صحن علنی مجلس شنیده شد. مجلس در حال بررسی لایحه افزایش حقوق معلمان بود. یکی از نمایندگان گفت: در بیرون معلمان را می کشند و ما اینجا لایحه حقوق معلمان را بررسی می کنیم. جلسه متشنج شد. پس از مدتی دو معلم با چاقو زخمی شدند و یک نفر از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت. او دکتر ابوالحسن خانعلی (عبدالحسین خانعلی) بود. پیکر زخمی وی بر روی دست معلمان به بیمارستان منتقل شد. همه شعار می دادند: کشتند یک معلم را. اقدامات پزشکی موثر نیفتاد و خانعلی به شهادت رسید. موج اعتراض سراسر کشور را فراگرفت. مدارس تعطیل شد. تشییع جنازه با شکوهی برای وی برگزار کردند. معلمان اشک می ریختند و خواستار استعفای شریف امامی و محاکمه قاتل بودند. خانعلی روز سیزدهم اردیبهشت در گورستان ابن بابویه در شهر ری به خاک سپرده شد. روز پانزدهم اردیبهشت ماه شریف امامی در مجلس استیضاح شد و استعفا داد. فردای آن روز علی امینی مامور تشکیل کابینه شد. در هیجدهم اردیبهشت ماه، معلمان با صدور قطعنامه ای روز دوازدهم اردیبهشت ماه را به یادبود اعتصاب موفقیت آمیز معلمان و شهادت معلم دانشمند مرحوم دکتر خانعلی روز معلم اعلام کردند و مقرر شد که در این روز هر ساله همه مدارس و موسسات فرهنگی در سراسر کشور تعطیل شوند. دکتر علی امینی حقوق معلمان را افزایش داد و دریافتی یک معلم برابر با دریافتی یک مهندس شد. روز بیست و سوم اردیبهشت نخستین روز آغاز به کار مدارس پس از اعتصاب ها بود. معلم و شاگرد در آغوش هم اشک ریختند و شاگردان، معلمان خود را گل باران کردند. خانم معلم ها با لباس سیاه و آقایان با کروات سیاه سر کلاس ها حاضر شدند. در تمام مدارس کشور به احترام شهادت دکتر خانعلی یک دقیقه سکوت شد. معلم ها دو ساعت بعد از ظهر اضافه تدریس کردند تا جبران تعطیلی ها بشود. روز بیست و ششم اردیبهشت ماه محمد درخشش نماینده معلمان و رهبر اعتصاب، وزیر فرهنگ شد و چند روز بعد نام دبیرستان جامی محل تدریس دکتر خان علی به دبیرستان دکتر خانعلی تغییر کرد. پس از انقلاب با شهادت استاد شهید مطهری در دوازدهم اردیبهشت، باز همین تاریخ به عنوان روز معلم شناخته شد. نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
واژه های سیاسی
سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه می دارید . دیگری را به همسایه می دهید . کمونیسم : دو گاو دارید . دولت هر دوی آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند . فاشیسم : دو گاو دارید . شیر را به دولت می دهید . دولت آن را به شما می فروشد . کاپیتالیسم : دو گاو دارید . هر دوی آنها را می دوشید . شیرها را بر زمین می ریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند . نازیسم : دو گاو دارید . دولت به سوی شما تیر اندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد . آنارشیسم : دو گاو دارید . گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند . سادیسم : دو گاو دارید . به هر دوی آنها تیراندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید . آپارتاید : دو گاو دارید . شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید . دولت مرفه : دو گاو دارید . آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند . بوروکراسی : دو گاو دارید . برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر میکنید . ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید . سازمان ملل : دو گاو دارید . فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند . آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو می کنند . نیوزلند رای ممتنع می دهد . ایده آلیسم : دو گاو دارید . ازدواج می کنید . همسر شما آنها را میدوشد . رئالیسم : دو گاو دارید . ازدواج می کنید . اما هنوز هم خودتان آنها را می دوشید . متحجریسم : دو گاو دارید . زشت است شیر گاو ماده را بدوشید . فمینیسم : دو گاو دارید . حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید . پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید . از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند . لیبرالیسم : دو گاو دارید . آنها را نمی دوشید . چون آزادیشان محدود می شود . دموکراسی مطلق : دو گاو دارید . از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه . سکولاریسم : دو گاو دارید . پس به خدا نیازی نیست نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
محاسن و معایب شغل معلمی آگاهی بر مزایا و محاسن و دشواری های یک شغل سب می شود که شخص به ارزش و موقعیت خود پی ببرد و این نیز او را به رشد و گسترش اطلاعات و تجارب حرفه ای خویش ترغیب و تحریک خواهد کرد. 1. تدریس، فعالیت را بر می انگیزد، تدریس فرصتی است برای فعالیت و افزایش معلومات شغلی و این نیز میل شخص فهمیده را برای کسب فضیلت ارضا می کند. تدریس کار مهم و پرارزشی است. اهمیت و ارزش هر کار، با نقش و تاثیر اجتماعی آن، نسبت مستقیم دارد و نیز روشن است که هیچ کاری به اندازه تربیت و تدریس که معمولاً کار و وظیفه معلم است. در ایجاد تغییرات مطلوب در یک اجتماع تاثیر ندارد. از این رو چه در گذشته و چه در حال همیشه اشخاص فهمیده معلم را خض قابل احترام دانسته و می دانند. البته باید این واقعیت را بپذیریم که ارزش هر حرفه را کسانی بهتر درک می کنند که نقش اجتماعی آن را دریابند. و معلم هم نباید از همه مردم انتظار داشته باشد که ارزش واقعی شغل او را بفهمند زیرا همیشه در یک اجتماع، عده کمی بوده و هستند که معلم و معلمی را درک می کنند و برای آن احترام لازم قایل اند. 2. تدریس، فعالیت ذهنی را بر می انگیزد. معلم به اقتضای حرفه اش با کودکان و نوجوانان سر و کار دارد و یکی از خصایص طبیعی ایشان کنجکاوی و افزایش مداوم تجارب است و همین خاصیت ایشان را به پرسش وا می دارد و معلم ناگزیر است پاسخ های لازم را بداند. از سوی دیگر، معلم باید با رویدادهای علمی روز آشنا باشد تا بتواند دایره ی اطلاعات و تجارب دانش آموزان را گسترش دهد. برای پیدایش این آمادگی باید به منابع و مآخذ و متخصصان مراجعه کرد و اطلاعات مورد نیاز را به دست آورد و بدین ترتیب ذهن معلم پیونسته در فعالیت و نوآوردی خواهد بود و از دچار شدن به حالت رکود و جمود مصون خواهد ماند مگر معلمی که برای خود و کارش ارزشی قائل نباشد. 3. تدریس، تنوع در کار را فراهم می کند. معلم می تواند مسئولیت های مختلفی را عهده دار شود از قبیل تخصص در مواد و موضوع ها و کلاس های گوناگون، راهنمایی کردن، کار کردن با دانش آموزان متفاوت بهره هوشی، و امور اداره و نظارت. حتی معلمی که همیشه در یک دوره یا کلاس معین، موضوع های خاصی را تدریس می کند به علت برخورد با دانش آموزان مختلف که هر سال در کلاس درس او گرد می آیند و مسائل تازه و گوناگونی را مطرح می کنند از تنوع در کار بهره مند است. 4. تدریس، موجب انتقاد سالم از خود می شود. بیشتر معلمان، پیوسته می خواهند بهترین راه ها و روش ها کارشان را کشف و پیدا کنند و همین عامل ایشان را به مطالعه و شرکت در کنفرانس ها و دوره های کارآموزی بر می انگیزد. معلم پیشرفته ههمیشه علاقه مند است خود را زنده و در حال رشد و تکامل نگاه دارد و این نیز مستلزم انتقاد سالم یا انتقاد علمی از لعایت های خویش است یعنی معلم هر لحظه ببیند که در کارش چه نقص هایی وجود دارد و چگونه می توان آنها را اصلاح کرد؟ 5- تدریس، موجب تماس با روحیه جوان می شود، دانش آموزان به اقتضای طبیعت خود، احساس می کنند که امروز، وقت خوبی است و آینده بهتری در انتظار ایشان است. بدیهی است که کار کردن با این نوع افراد به معلم کمک می کند که با نشاط و متعادل و امیدوار باشد. 6. معلم با افراد توانا کار می کند. تدریس فرصتی است که به معلم امکان می دهد با افراد توانا تر و دانا تر از خودش تماس بگیرد و ارتباط برقرار کند و به آرمان عالی دست یابد زیرا معلم این واقعیت را قبول دارد که باید بهتر و روشنتر از دیگران بیندیشد و نیز به این اصل معتقد است که نیک اندیشی و واقع بینی را باید آموخت زیرا تنها بینش معتبر و قابل اطمینان واقع بینی است نه خوش بینی و بدبینی. 7. تدریس، فرصت خلاق است. معلم همیشه می خواهد فعالیت تازه و ابتکاری را برای رسیدن به هدف های تربیتی انجام بدهد و هر دانش آموز را به تناسب استعدادش تربیت کند. معایب شغل معلمی: شغل معلمی همانند سایر مشاغل، در حین داشتن محاسن و مزایا دارای معایبی است که آنها را می توان چنین خلاصه کرد: 1- محدودیت های شغلی، که گاهی معلمانی را ناگزیر می کنند سالها در یک مقطع آموزشی کار کنند. 2- محدودیت های اجتماعی، به این معنا که معلمان چون موقعیت الگویی دارند نمی توانند در هر جمع و گروهی شرکت کنند. 3- محدودیت های کرداری، سرمشق و الگوی رفتار و کردار بودن معلم او را بر می انگیزد بیش از سایر کارکنان دولتی کردار و گفتار خود را کنترل کند. 4- محدودیت علمی و تجربی، همیشه کار کردن با یک گروه سن و سال طبعاً معلم را به مطالعه زیاد و افزایش تجربه بر نمی انگیزد و این نیز تجربه و گاهی تفکر او را محدود نگه می دارد. نقل از کتاب مبانی روان شناختی تربیت فصل دوم صفحه 96- 99 دکتر علی اکبر شعارنژاد نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391
توسط محمد بوتیماز
هر چقدر هم که مدرنیسم در جامعه رواج یابد ، باز هم رگ تاریخی ما و علاقه به سنت در ما لرزش دارد . می گوئید نه ؟ این هم یک نمونه! زنی که می خواهد از زنان قجری سلف خود کم نباشد. لابد چیزی بوده که ... ![]() نوشته شده در تاريخ شنبه 26 فروردین1391
توسط محمد بوتیماز
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است . سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی . ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد . ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت . پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ." ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود . نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردین1391
توسط محمد بوتیماز
اسم مغولی او تموچین بود و در حدود سال 549 هجری در مغولستان تولد یافت. پدرش یسوکای بهادر رئیس و خان قبیله ی قیات از قبایل مغول بود. یسوکای بهادر مردی رشید و کافی بود و چون به ریاست قبیله ی قیات رسید، مغولان مجاور طایفه ی خود را مطیع خویش ساخت و تا آنجا قدرت و اهمیت پیدا کرد که امپراطور چین شمالی از بسط قدرت او در وحشت افتاد و کسانی را به جلوگیری او فرستاد ولیکن پدر تموچین غالب آمد و به زودی قبیله ی خود را از ننگ باجگزاری به چین خلاص نمود و به کلی مستقل شد. تموچین سیزده ساله بود که پدرش وفات یافت و چون جماعتی از مغول اطاعت او را گردن نهادند، تموچین در زحمت افتاد و ناچار پس از کشمکشی با خان قبیله ی مسیحی کرائیت او را شکست داده و حکومت خود را بر بسیاری از قبایل مغول حاکم گردانید و او را از این تاریخ به بعد چنگیزخان لقب دادند.
صاحب کتاب طبقات ناصری چنگیز را این گونه توصیف کرده است: «چنگیزخان (تموچین) وقتی که در خراسان آمده بود مردی بلندبالا، قوی بنیه، شگرف جثه، موی روی سپید شده، گربه چشم، در غایت جلادت و زیرکی و عقل و دانایی و هیبت، قتال، عادل، ضابط و خصم شکن و دلیر و خونریز و خونخوار» چنگیز در نزد مغولان فرستاده ای بود که با خود کتابی به نام «یاسا»، که سعی در جایگزینی آن به جای قرآن، و مجموعه گفتار و وصایایی به نام بیلیق، که وصیت های خان به زبان مغولی بود، جایگاه ویژه ای داشت. مغول او را چون بتی می پرستید تا آنجا که وی را بجای چنگیزخان، خان آسمان می نامید. آنها او را جزء آن دسته از ایزدانی حساب می کردند که هم سازنده بود و هم تباه کننده؛ یعنی برای ایجاد دنیایی آرمانی قتل و غارت و ویرانی را نیز جزء لوازم کاری دانست، چون شیوا خدای هندی که هم رأفت و عطوفتش موجب رحمت و وفور نعمت بوده و هم خشم و غضبش موجب تباهی و تخریب. در این بین آنچه در بین مغولان و اجداد چنگیز، چه قبل و بعد از او تا حدودی اهمیت داشته جایگاه زنان در نظام مغولی بوده است زیرا زنان در جامعه ی مغولی هم مولد نیروی لازم جهت تهاجم و کار، و هم تربیت اخلاقی این نیروها بوده است. البته زنان در جامعه ی مغولی عصر چنگیز و بعد از آن نقش های دیگری از جمله پیوند دو طایفه و کمک در معیشت خانواده و... دارا بودند. ازدواج های مغولی ازدواج در بین اقوام مغول، امری مهم و تعدد زوجات بسیار عادی بود. یعنی هر مرد مغول هر تعداد همسر را که می توانست نگهداری کند، اختیار می کرد: یکی صد تا، دیگری پنجاه تا و... همیشه اولین همسر به منزله ی بزرگترین و مهمترین همسر شناخته می شد و رسم بود که عروس هدایایی به خانواده ی شوهر تقدیم می کرد. بر این اساس رسم مغول چنین بود که عروس به خانه ی همسر خود جهیزیه می آورد که برحسب ثروت قبیله ی پدر متفاوت بود. به رغم اینکه امور خانه داری و مراقبت از چهارپایان بر عهده ی زنان بود و از این رو در جامعه ی مغولی زنان موقعیت نسبتاً ممتازی داشتند و از احترام برخوردار بودند. زن هر مرد پس از مرگ همسر به همسری فرزندان او درمی آمد مگر مادر، و برادر نیز پس از مرگ برادر با زن او زناشویی می کرد. رعایت عفت و پاکدامنی در خانواده ی مغول به شدت اجرا می شد؛ ولی با زنان و دختران دشمن حتماً تجاوز و بدرفتاری می کردند. در تاریخ سری، نام زنان با لقب خاتون به معنی بانو و همسر خان ذکر شده است. این نام بسیار محترمانه و فاخر بوده است. تعداد زنان خوانین مغول گاه بی حد و حساب بوده است؛ چنان که رشیدالدین می نویسد: «... چنگیزخان را قرب پانصد خاتون و سریت (کنیزک که برای لذت باشد) بوده و هر یکی را از قومی می ستده، بعضی را به طریق نکاح مغولانه خواسته و اکثر آن بوده اند که به غارت بستد... » موضوع بعدی حائز اهمیت، شوهردادن مادران پس از مرگ پدر توسط فرزندان است. اولین مورد، ازدواج مادر چنگیز (تموچین) با مونگلیک آچیکا بود. این شخص، همان کسی است که یسوکای بهادر به هنگام مرگ، زن و فرزندانش را به دست او سپرد تا سرپرستی کند. این وصلت بی گمان به منظور تحکیم قدرت چنگیز انجام گرفته بود. مونگلیک آچیکا- بزرگترین ساحر مغولان- باید اتحاد آینده ی عشایر را از جنبه ی مذهبی استحکام می بخشید. از سوی دیگر، مادر چنگیز با همه ی نیروی خود توانسته بود اداره ی امور را پس از یسوکای (پدر چنگیز) در دست گیرد. جوینی نیز ذکر می کند که این بانو به شخصه در رتق و فتق امور توانا و مستقل بود و اگر چنگیز به مرتبه ی جهانداری رسید، به واسطه ی سعی مادرش در کارها بود. اعتبار فرزندان بنا به رسم مغولی، بر مادران ایشان بود. مادر هر شخص که بزرگتر و محترمتر بود، فرزند آن مادر برتری و مزیت داشت. حقوق زناشویی نزد مغولان رعایت می شد. عروس گرچه در بین اکثر مغولان خریداری می شد، پس از انعقاد پیمان زناشویی، او را همراه با نغمه ی موسیقی به منزل شوهر می فرستادند و در خانواده های متمکن، دادن جهیزیه ی کامل به عروس متداول بود. زن پس از ازدواج، از اعضای اصلی خانواده ی مرد می شد و پس از مرگ شوی، به خانه ی پدر بازنمی گشت بلکه در صورت موافقتش، به ازدواج یکی از اعضای خانواده شوهر درمی آمد. مارکوپولو می گوید: «خان مغول چهار زن داشت. زنانش لقب ملکه (خاتون) داشتند و این عنوان به ابتدای نام هرکدام اضافه می شد. هر یک از زنان خان مغول برای خود درباری داشتند که نزدیک به هزار نفر در آن خدمت می کردند و خان زنان جوان دیگری به غیر از زنان خود در اختیار داشت که برایش انتخاب می کردند...» در میان مغولان، بیوه هایی که فرزندان کوچک داشتند تا هنگامی که فرزندانشان بزرگ شوند و ازدواج کنند، مالک مطلق اموال خانواده بودند و در نتیجه این زنان جای شوهر خود را بطور کامل می گرفتند و از تمامی حقوق وی برخوردار بودند. به عنوان نمونه مادر چنگیزخان (هوآلون اوجین)، از چنین موقعیتی برخوردار بود. قبل از قبول اسلام و پس از آن، در بین فرمانروایان مغول، دستورات مشخصی در مورد انتخاب همسران وجود نداشت. تعداد همسران زیاد بود و معشوقه ها نیز اغلب فراوان بودند. چنگیزخان پنج همسر و گروهی معشوقه داشت که پیوسته چند تن از آن ها را همراه داشت. فرزندان همسر سوگلی فرمانروا، معمولاً در برابر فرزندان دیگر موقعیتی خاص داشته و اغلب جانشین پدر می گردید. در پاره ای مواقع، ازدواج زنان با فرمانروایان مغول کاملاً سیاسی بود و به کرات اتفاق می افتاد که بزرگان دو طرف قرار پیوندها را می گذاشتند، بی آنکه واقعاً زناشویی صورت گیرد. از آنجا که به نظر مغولان از راه ازدواج حق وراثت به وجود می آمد، بزرگان مغول نیز با به عقد درآوردن شاهزادگان و دختران شاهان، قلمرو آنان را به حدود متصرفات خویش می افزودند. گرچه ازدواج و زناشویی در میان مغولان از دستورات مشخصی تبعیت نمی کرد، همسران اصلی (خاتون، بیگی) تا هنگام قبول اسلام از سوی مغولان تنها زنانی بودند که به خانواده های بزرگ و اشرافی مغول تعلق داشتند و ایشان برای تعلق به خانواده ی اشراف اهمیت قائل می شدند. وظایف دیگر زنان زنان گذشته از راندن ارابه ها، قراردادن چادرهای متحرک بر روی ارابه ها و برداشتن آنها، دوشیدن گاوها و درست کردن کره، پنیر یا قروت (کشک)، دباغی پوست حیوانات و دوختن آنها با ریسمان و نمد مالیدن برای پوشانیدن سقف ها، و گذشته از نقش مهمی که در زندگی اجتماعی ایفا می کردند، اهمیت بسیار فراوانی در اقتصاد آن زمان داشتند. موقعیت مادی و اقتصادی زنان را می توان از لابه لای عادات و رسوم قبایل قدیم دریافت. زنان، قابلیت اداره ی فرزندان خود را بدون کمک سایر افراد قبیله داشتند؛ چنانکه بیوه ی یسوکای بهادر و مادر چنگیز، به تنهایی پسران خود را اداره کردند. به نحوی که مادر چنگیز به تنهایی پسران خود را ادار ه می کرد، سیب و گیلاس وحشی می چید و آنان را تغذیه می کرد. زنان از جهاتی نیز موجب برتری همسرانشان می شدند؛ چنان که رتبه ی یسوکای هرگز از ریاست یک خاندان کوچک فرعی بالاتر نرفته بود ولی همسر تازه عروس یک سردار مرکیت را ربود و با وی ازدواج کرد و به پیروزی از رسم همنژادان خود که با افراد خارج از قبیله وصلت می کردند؛ از اونگیرات ها، که مردمی صحراگرد بودند، دختری را برای پسر خود تموچین (چنگیز) گرفت. بورته- زن چنگیز- دختر رئیس اونگیرات ها بود و بدین ترتیب، چنگیز قدرت آن خاندان را نیز که از تبار زنش بودند، برای خود نگه داشت. از این رو وصلت با خاندان های صاحب قدرت و ثروت باعث ایجاد نیرویی مستحکم برای چنگیزخان و دادن روحیه ای استوار برای آغاز جهانگیری اش گردید. منابع: 1. اشپولر، برتلد. تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1351. 2. بیانی، شیرین. دین و دولت در ایران عهد مغول، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1350. 3. گروسه، رنه. امپراطوری صحرانوردان، ترجمه ی عبدالحسین میکده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352. 4. یوان چائویی شه. تاریخ سری مغولان، ترجمه ی شیرین بیانی از فرانسه به فارسی، تهران، دانشگاه تهران، 1350. 5. فصلنامه ی فرهنگ، ویژه ی تاریخ، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال نوزدهم، شماره چهارم، زمستان 1385. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391
توسط محمد بوتیماز
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهاریا محول الحول والاحوال حول حالنا الا احسن الحال در سال جدید...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد. سال ۱۳۹۱ را به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390
توسط محمد بوتیماز
گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی
- هر چیزی را نفهمیده انکار کردن، رویه ی دیگر همان تعصبی است که در عوام سراغ داریم که خیلی چیزها را نفهمیده، باور دارند.
- هیچگاه تنهایی و کتاب و قلم، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا، کسی از من نخواهد گرفت. دیگر چه میخواهم؟ آزادی چهارمین بود، که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند.
- امروز حتی به معلم کودکستان، به مادر یک بچه ی سه چهار ساله میگویند به بچه فتوی مده! امر و نهی مکن، تشریح کن، استدلال کن، آگاه کن، بگذار سوال کند، انتقاد کند، علت هر امر یا نهی را خود درک کند، مگو که چون من پدرت هستم، مادرت هستم، معلمات هستم، بزرگ ترت هستم میگویم، بشنو، عمل کن، فضولی موقوف!
- تکرار و تقلید و ترجمه؛ از این سه تای منفور همیشه بیزارم.
- اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آن چه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود اصلاحی، ثواب داشته باشد.
- اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرینها بی ثمر است.اگر تمامی گرگ ها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناه ابدی! تو میتوانی جانشین همه بی پناهیها شوی.
- مرگی که ضرری برای هیچ کس نداشته باشد، بی ارزش ترین مرگ هاست.
- چه گران بهایند انسان هایی كه بزرگواری ها و عظمتهای خوب و دوست داشتنی و زیباییهایی لطیف و قیمتی انسانی را دارند و خود از آن آگاه نیستند. این از آن مقوله نفهمیدنهایی است كه به روح، ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد.
- با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
- وقتی در صحنهی حق و باطل نیستی هر کجا خواهی باش چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است.
- برای كوبیدن یک حقیقت، خوب با آن حمله مكن، بد از آن دفاع كن.
- من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن، سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن، حق کسانی که نمیدوند.
- او (امام علی) حاكمی بود كه بر پهنههای بزرگی در آفريقا حكم میراند، اما زندان سياسی نداشت. حتی يک زندانی سياسی و قتل سياسی. و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیتهای بانفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتاش اجازه خواستند و میدانست كه به يك توطئهی خطرناک میروند، اما اجازه داد. زيرا نمیخواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست، آزادی انسان را پامال كنند.
- در زندگی طوری باش که: آنانکه خدا را نمیشناسند، تو را که میشناسند، خدا را بشناسند.
- مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
- من رقص دختران هندو را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آن ها از روی عشق و علاقه میرقصند، ولی پدر و مادرم از روی عادت و ترس نماز میخوانند.
- امام حسین، بزرگترین شکست خورده ی پیروز تاریخ بشر است.
- روشنفکر، پیامبر زمان خویش است. کار روشنفکر ادامه ی کار ابراهیم، زرتشت، موسی، عیسی، محمد، علی و حسین است.
- می خواهم بگویم: فقر، همه جا سر می كشد فقر، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست فقر، چیزی را " نداشتن " است ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... فقر، همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفته ی یك كتاب فروشی می نشیند ...... فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ...... فقر، كتیبه ی سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ..... فقر، پوست موزی است كه از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود ..... فقر، همه جا سر می كشد ........ فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست فقر ، روز را " بی اندیشه " سر كردن است
- قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم می پرسند " چه كسی مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته، یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ، یكی ذوق می كند كه ترا با طلا نوشته ، یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یك معرفت است یا یك ركورد گیری. ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند، حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند خوشابه حال هركسي كه دلش رحلي است براي تو. آنان كه وقتي تو را مي خوانند چنان حظ ميكنند گويي كه قرآن همين الآن بر ايشان نازل شده است.
آن چه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 اسفند1390
توسط محمد بوتیماز
همراه با صدای شلیک سلاح نوشته شده در تاريخ شنبه 22 بهمن1390
توسط محمد بوتیماز
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 بهمن1390
توسط محمد بوتیماز
ماجرا از این قرار بود که بانک ملی ایران بابت اسکناسهای اضافی که در دوران اشغال نظامی ایران در اختیار شوروی گذاشته بود، مبلغ بیست میلیون دلار (۱۲ میلیون دلار به صورت ۶۰% شمش طلا و هشت میلیون دلار به صورت دلار آمریکا) از بانک دولتی شوروی بستانکار بود. بر اساس محاسبهای که صورت گرفت، شوروی باید ۱۱ تن طلا (بابت ۱۲ میلیون دلار مذکور) به ایران میپرداخت. در جریان جنگ جهانی که ایران اشغال شد، متفقین مخارج زیادی داشتند، بویژه روسها که منبع تامین آذوقهشان یعنی اوکراین به دست آلمانها افتاده بود و آنها برای نیروهایشان در ایران و همچنین برای مردمشان به آذوقه نیاز داشتند. پیش از اشغال، گندم در ایران خرواری ۱۲ تومان بود. دولت برای اینکه به خارجی نفروشند آن را به خرواری ۱۰۰ تومان رساند؛ اما اشغالگران، قیمت گندم را به خرواری ۴۰۰ تومان رساندند. همچنین متفقین برای خرید آذوقه به پول ایران احتیاج داشتند، لذا درصدد برآمدند یک حساب جاری در یک بانک ایرانی افتتاح کنند. به همین دلیل در بانک ملی ۲ حساب جداگانه ارزی برای دلار آمریکا و پوند انگلیس افتتاح شد تا آنها ارز خود را به این حساب واریز کنند و در مقابل از ایران ریال بگیرند و آذوقه بخرند. متفقین چنین استدلال میکردند که این ارز پس از جنگ به کار ایران میآید. روسها نیز میخواستند حساب ارزی بر مبنای روبل باز کنند ولی دولت ایران روبل شوروی را قبول نداشت، چون بسیار ضعیف بود. در نهایت قرار شد روسها که طلای زیادی داشتند (زیرا مقدار زیادی طلای خاندان تزار را مصادره و به شمش تبدیل کرده بودند) به ازای ریالی که میگیرند به ایران طلا تحویل بدهند. پس از خاتمه جنگ دوم جهانی، بدهی روسها به ایران به ۱۱ تن طلا رسید ( از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵) اما آنها علاوه بر اینکه طلب ایران را نمیپرداختند، از تخلیه کشور نیز امتناع داشتند. در جریان نهضت ملی کردن صنعت نفت که مصدق وارد میدان مبارزه با انگلیس (و بعدها نیز) آمریکا شد، منابع نفت ایران در اختیار انگلیسیها بود. آنها ایران را تحریم و حتی کشتیای که نفت ایران را میبرد توقیف نمودند و به علاوه در دادگاه نیز ایران را محکوم کردند و گفتند: اگر کشتی حامل نفت ایران را بگیریم، کالای دزدی محسوب میشود. از یکسو در شرایط سخت ناشی از تحریم اقتصادی، حقوق ارتش ۷ ماه عقب افتاده بود و دولت در شرایط بسیار وخیمی به سر میبرد، و از سوی دیگر مصدق که حد اعلای آزادی را به تودهایها داده و روابط با شوروی را به سطح خوبی رسانده بود، میخواست از آنها چیزی بگیرد. از دیدگاه مصدق حق این بود که در آن شرایط خطیر، شوروی سوسیالیست به دولت ضعیف ایران که با ۲ دولت امپریالیست (آمریکا و انگلیس) پنجه در پنجه انداخته بود کمک برساند؛ اما مصدق هر چه تلاش کرد تا لااقل ۱۱تن طلا را که حق مسلم ایران بود بگیرد، روسها قبول نکردند. دکتر عنایتالله رضا درباره بهانه شوروی برای مخالفت با تحویل طلاها به دولت مصدق میگوید: «دکتر مصدق از شوروی خواست که یازده تن طلایی که در دوران جنگ جهانی دوم طلب داشتیم، پس بدهند. جوابی که به او میدهند این است که این طلا متعلق به ملت ایران است و به دولتی داده خواهد شد که نماینده واقعی مردم ایران باشد. این مطلبی را که عرض کردم از روزنامههای داخل شوروی بود و خودم در شوروی که بودم خواندم.» با وقوع کودتای ۲۸ مرداد دولت ملی سقوط کرد و کابینه زاهدی بر سر کار آمد. نخستوزیر مورد حمایت شاه در دوران حکومت خود سیاست سختی علیه تودهایها اتخاذ کرد. گروهی از آنها را اعدام و دیگران را زندانی و مطبوعاتشان را تعطیل نمود. در این گیر و دار ناگهان خبر پیچید که شوروی ۱۱ تن طلا را به حکومت زاهدی تحویل داده است. در زمان محمدرضا پهلوی هیچ کس نفهمید قضیه از چه قرار است؛ اما بعد از انقلاب مقداری از اسناد، علنی و معلوم شد که حکومت زاهدی در آذرماه ۱۳۳۳موافقتنامه ایران و شوروی راجع به حل مساله مرزی و مالی فیمابین را با شوروی در تهران به امضا رسانده که طبق ماده اول آن «طرفین متعاهدین تایید میکنند که مرز میان ایران و شوروی... مطابق با دژ عباسآباد در قریه حصار در خاک ایران میماند؛ اما قریه فیروزه و املاک اطراف آن به شوروی داده میشود.» در ماده ۴ نیز «طرفین موافقت کردند که تمام دعاوی مربوط به جنگ دوم جهانی را به شرح زیر حل و فصل کنند: بانک دولتی شوروی تا ۲هفته پس از امضای عهدنامه در ایستگاه مرزی جلفا ۱۱۱۹۶ کیلو و هفتاد گرم طلا را به ایران تحویل دهند...» و بدین ترتیب مقرر شد شهرستان فیروزه رسما به روسها تحویل و در عوض اختلافات مرزی ایران و شوروی در ۲ناحیه مرزی (سرخس و مغان) به نفع ایران حل شود. به عبارت دیگر، شورویها حدود ۱۲۰ کیلومتر مربع از زمینهای مورد اختلاف را که قسمتی از آن در مغان و آستارا و قسمتی دیگر در ناحیه سرخس شوروی واقع بود به ایران دادند و در عوض شهرستان مهم و خوش آب و هوای فیروزه را که اگر به ایران برمیگشت یکی از زیباترین مناطق ییلاقی خراسان میشد، رسما و قانونا به تصرف خود درآوردند. مجلس دوره ۱۸ این قرار و حسبالامری را با یک قیام و قعود ساده تصویب کرد. اینچنین بود که دولت شوروی که از پرداخت ۱۱ تن طلای ایران، به حکومت دکتر مصدق امتناع ورزیده بود، نه دو هفته بعد که حدود ششماه بعد از امضای عهدنامه، در خرداد ۱۳۳۴ محموله مذکور را به دولت زاهدی تحویل داد. منابع: شوروی، انگلستان و نهضت ملی ایران، گفتوگو با دکتر عنایتالله رضا، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران تحویل ۱۱ تن طلای ایران توسط شوروی در مرز جلفا، حسین نوری، جامجم آنلاین نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 بهمن1390
توسط محمد بوتیماز
داستانی بسیار زیبا و واقعی
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل". معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم. بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است ! همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 دی1390
توسط محمد بوتیماز
زبید خاتون و بهلول
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت : می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. نوشته شده در تاريخ جمعه 16 دی1390
توسط محمد بوتیماز
۱ـ بهترين راه براي حفظ آثار باستاني ، همچنان در زير خاك بودن آن ها است .
۲ـ دهانم را بسته نگاه داشتم تا حرف در دهانم نگذارند. ۴ـ اكثر آدم هاي لاغر با رژيم مخالفند. ۵ـ بي صداترين تار را عنكبوت مي نوازد. ۶ـ پركار ترين عضو بدنش فكش بود. ۷ـ كاش فردا همان ديروز آمده بود. ۹ـ بازار ريا سكه است ، با صداقت ، اعلام مفلسي مي كنم. ۱۰ـ اعتراض ها در سكوت ذخيره شد. ۱۱ـ عدالت موجودي شبيه روح بوده كه كسي آن را نديده است. ۱۲ـ بانك ها به سوال علم بهتر است يا ثروت ، در عمل پاسخ مي دهند. ۱۳ـ نمايشگاه به محلي گفته مي شود كه مردم را به كالا ها نشان مي دهند. ۱۴ـ همه دوست دارند به پيروزي برسند ، حتي استقلال. ۱۵ـ تا عوام وجود داشته باشد ، عوام فريب هم وجود خواهد داشت. ۱۶ـ هر موقع او را مي بينم كمي مكث مي كنم ، مثل ويرگول. ۱۷ـ آدم هاي بيكار همه روزهاي تقويم را جمعه مي بينند. ۱۸ـ پائيز ، فصل بي حجابي درختان است. ۱۹ـ كتاب يار مهربانيست كه با همسرتان هيچ مشكلي ندارد. ۲۰ـ شهرداري فقط راه پولدارشدنش را آسفالت مي كند. ۲۱ـ شيطان مدعي شد كه من مدير داخلي دنيا هستم. ۲۳ـ گاهي سلول هاي خاكستري مغزم به مرخصي مي روند. ۲۴ـ حقوق بشر ساعتي است كه هر دولتي با وقت محلي كشورش آن را تنظيم مي كند. ۲۵ـ آقازاده يعني استثناء در خلقت نوشته شده در تاريخ جمعه 9 دی1390
توسط محمد بوتیماز
درچنین روزی/ روزي که قانون اساسي 1906 امضاء و حکومت ایران پس از 17 قرن دوباره پارلمانی شد
در اين روز در سال 1285 هجری (30 دسامبر 1906 ميلادي) مظفر الدين شاه قاجار مصوبه قانون اساسي را كه با اجراي آن نظام حكومتي ايران « پارلمانی» مي شد امضاء كرد و ده روز بعد هم درگذشت. اين قانون داراي 51 اصل بود كه بعدا و چندبار اصلاحيه هايي به نام «متمم» بر آن اضافه شد. طرح قانون اساسي سال 1906 ميلادي كه عنوان آن را در آن زمان «نظامنامه» گذارده بودند به جاي مجمع موسسان، توسط چندحقوقدان و سياستمدار انشاء، و در مجلس شورا كه اعضاي آن نيز به صورت خاص تعيين شده بودند تصويب شده بود و احتمالا نفوذ خارجي در تدوين آن بي تاثير نبود. طبق استاندارد جهانی، طرح هرقانون اساسی و اصلاحیه های آن پس از تصویب در مجمع مربوط باید به رفراندم سراسری گذارده شود تا ام القوانین یک ملت گردد. نخستين جلسه مجلس شورا در كاخ گلستان تشكيل شده بود كه بعدا به ميدان تاريخي بهارستان منتقل شد و بربالاي سردر مجلس علامت «عدل مظفر» را نصب كردند زيرا كه مظفر الدين شاه گفته بود كه مشروط كردن اختيارات شاه و دولت (سه قوه حکومتی) و تعیین رئیس قوه مجریه (در آن زمان نخست وزیر) با تمایل و رای اعتماد مجلس، آرزوي قلبي و هميشگي او بوده است. علامت «عدل مظفر» كه يك شيئ ملي و تاريخي است و مفهوم آن «پیروزی عدالت» هم می تواند باشد پس از پیروزی انقلاب در بهمن ماه 1357، ديگر در محل خود ديده نمي شود!. مروري برتاريخ مشروطيت ايران نشان مي دهد كه اعضاي پارلمان ايران را تقريبا هميشه طبقه خاصي تشكيل مي دادند و يا كساني بودند كه نامشان آشنا بود و يا اين كه كوشيده بودند مردم با نام آنان آشنا شوند. سوء استفاده هاي گوناگون و برگزاري نادرست و سوء جريان انتخابات در طول دمکراسي ايران که داستاني طولاني و رنج آور است باعث شده است که ايرانيان آنطور که بايد به اهميت راي و مشارکت در انتخابات پي نبرده و يا آن را جدي نگيرند. پيش از قانون اساسي سال 1906 هم ايران در دوره هاي متعد داراي دمکراسي بود. در دوران حکومت اشکانیان (از سال 247 پیش از میلاد تا سال 228 بعد از میلاد)، ایران یک دمکراسی بود و مجلس (مهستان) داشت و تعیین جانشینان شاهان (ولیعهدها)، سایر مقامات ارشد، تصمیمات مهم و ضابطه مالیات ها باید به تصویب مهستان می رسید. در دوران اشکانیان همین مجلس چندبار شاه وقت را عزل کرده بود.
در دوران معاصر، محمدعلي شاه نخستين فردي بود كه به رعايت قانون اساسي سوگند ياد كرد و شاه شد، ولي زودتر از همه زير سوگند خود زد و مشروطيت را تعطيل كرد.دوران حكومت مرحوم دكتر مصدق زياد طول نكشيد تا دمكراسي در ذهن مردم نقش بندد. در اين دوره 29 ماهه، وي با نطقهاي خود و تشويق ايرانيان به تشكيل اجتماعات (که نياز به کسب مجوز نداشت و تنها لازم بود که زمان و مکان برگزاري آن قبلا به پليس و مراجع مربوط اطلاع داده شود) و دادن راي، دقت در انتخاب فرد و افراد (نامزدها)، خواندن روزنامه كه دريافت مجوز انتشار آن شرايط سخت و مبهم نداشت و طرح اعتراض نسبت به تصميمات دولت، ايرانيان را وارد دنياي دمكراسي كرده بود كه پس از سقوط دولت او ، عكس آن رفتار شد و مردم هرچه را كه فراگرفته بودند به فراموشي سپردند و رشته ها دوباره پنبه شد. پس از براندازي 28 امرداد کار ترس از دمکراسي واقعي به جايي رسيده بود که تا سالها؛ واژه هاي اعتصاب، تظاهرات، انقلاب و نظاير آنها حتي واژه دمکراسي عملا از كلمات ممنوعه شده بود نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 دی1390
توسط محمد بوتیماز
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 آذر1390
توسط محمد بوتیماز
**فقط یه ایرانی اون هم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بشکه!
**فقط یک زن ایرانی می تونه روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه و چند تا دفتر هم پر کرده باشه و آخرش هم همون کوکوسبزی رو برای شوهرش درست کنه!
**فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه.
**فقط تو ایرانه که یه ماشین میاد دوبله بغلت پارک می کنه و قفل فرمونش رو هم میزنه و میره!
**فقط یک ایرانی می تونه بگه من ایرانی ام و با وجود داشتن زبان فارسی توی کامپیوترش انگلیسی بنویسه...
**فقط یه ایرانی مجبوره وقتی می خواد از یه خیابونه یک طرفه رد بشه، دو طرف رو نگاه کنه!
**فقط یه ایرانی می تونه وقتی ماشین میخره تا یه سال پلاستیک های صندلیش رو نکنه.
**فقط یه ایرانی می تونه اس ام اس بازی که میکنه هر سری که اس ام اس جدید میاد، بره چک کنه ببینه اس ام اس قبلی چی گفته!
**فقط یه ایرانی می تونه کپی پیست کنه و به روی مبارک هم نیاره.
**فقط یه ایرانی می تونه با ماشین بره در خونه رفیقش به جای اینکه پیاده بشه بره زنگ خونه رو بزنه دستش رو بزاره رو بوق یعنی بیا پایین کارت دارم...!
**فقط یه ایرانی می تونه بره بانک شماره بگیره بازم بره جلوی باجه صف وایسه.
**فقط یه ایرانی این شانس رو داره که اگر از لاین کنار اتوبان حرکت کنه سریع تر از لاین سرعت رانندگی کنه.
**فقط یه ایرانی می تونه این قدر اعتماد به نفسش بالا باشه که اگر توی حموم خوب خوند، بدو بدو آلبوم بده بیرون و اسم خودش، رو هم بزاره هنرمند.
**فقط یه ایرانی می تونه در حالی که می دونه داره خالی بندی می کنه، تو چشمات زل بزنه بگه جان بچم، به همون نون و نمکی که باهم خوردیم، به خدا اینجوریه که دارم می گم... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 آذر1390
توسط محمد بوتیماز
حسین بیش از آب تشنه لبیک بود
اما افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند! در عجبم از مردمی ک خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاده زیست!
(دکتر علی شریعتی) نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر1390
توسط محمد بوتیماز
تلخ است كه لبريز حقايق شده است زرد است كه با درد موافق شده است عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي پاييـــز بهاري است كه عاشق شده است.... نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر1390
توسط محمد بوتیماز
تقدير و سرنوشت دكتر مصدق اين بود كه در ايران به تمام پستها و مشاغل حساسي كه يك شخص سياسي مي تواند برسد، دست يابد. دكتر در ابتداي كار چون با بعضي مسائل در ايران، به ويژه قرار داد سال 1919 ميلادي با انگليس مخالف بود، تصميم داشت دوباره به سويس بازگردد، ولي كابينه مشيرالدوله براي تصدي مقام وزارت دادگستري از وي دعوت به عمل آورد و اين شروع كار بود. وي در پاييز سال 1299 به حكومت فارس منصوب گرديد و سال 1300 به وزارت دارائي رسيد. دكتر بعد از اين سمت، در سال 1301 نيز در آذربايجان به مشاغل دولتي سطح بالا رسيده و مدتي بعد به دليل مخالفت با حكومت مركزي از اين سمت استعفا داد. سال بعد وزير امور خارجه ايران شد و در سال 1303 كه با دوره پنجم قانون گذاري بود، به نمايندگي مردم تهران در مجلس شوراي ملي انتخاب شد.همين طور در دوره ششم نيز دوباره به اين سمت دست يافت. بعد از اتمام دوره ششم به دليل دخالت دولت در انتخابات مجلس، از سياست كناره گيري نمود. دكتر مصدق بارها از سوي دولت و حكومت به زندان افتاد و يا تبعيد شد. يكي از دفعاتي كه ايشان را دستگير نمودند، بعد از كناره گيري از سياست در چهارم تير سال 1319 بود، كه به بيرجند اعزام شد و تا ماه آذر همان سال در زندان بود و دوباره به احمدآباد تبعيد شد. دكتر در دوره هاي چهاردهم و شانزدهم همچنان از طرف مردم تهران به عنوان نماينده انتخابي و مردمي به مجلس رفت و در اين زمان بود كه براي احقاق حقوق مردم ايران به تشكيل جبهه ملي اقدام كرده تا بتواند در راه مبارزه براي ملي كردن صنعت نفت ايران گامهاي مثمر ثمرتري را بردارد و عاقبت موفق گرديد در روز 29 اسفند 1329 قانون ملي شدن صنعت نفت را از تصويب مجلس سنا گذرانده و در ارديبهشت سال 1330 براي به ثمر رساندن اين قانون و نظارت هرچه بهتر بر انجام امور، مقام نخست وزيري ايران را قبول نمود.
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 آذر1390
توسط محمد بوتیماز
دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.
جردن در سال ۱۸۷۱میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد. دکتر جردن در سال ۱۸۹۸میلادی (۱۲۷۸خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳میلادی (۱۲۹۲خورشیدی) با راهاندازی کلاسهای باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸میلادی (۱۲۹۷خورشیدی) اولین ساختمان شبانهروزی که در آن زمان، مک کورمیک هال (Maccormick Hall) نامیده میشد و یک ساختمان دیگر پایان یافت. به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد: دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹هجری خورشیدی از ایران رفت. دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می نامید و همواره از آن به نیکی یاد میکرد. وی در سال ۱۳۳۳هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمریکا در گذشت. در سال ۱۳۲۶هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید. بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد. کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است. "من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند." دکتر جردن |
|||||||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | |||||||